این نیز بگذرد

ساعت ١٣:٢٣:١۶ روزچهارشنبه ٣٠ دیماه ١٣٨٨ مشغول ورق زدن روزنامه همشهری همان روزبودم که درصفحه ١۴به شعری ازکیومرث منشی زاده برخوردم که درنگاه اول نظرم را جلب کرد . شعری فرحبخش و همانطور تامل برانگیزکه این صفت اش بارزتربود . این شعر کوتاه و بیشتر آن چند بند آخرش من را به یاد مطلبی انداخت که دوشنبه  ٢٨  دیماه ١٣٨٨ ساعت ١٠ شب خوانده بودم .

از حق نمی توان گذشت که محمود غزنوی

از یک نظر

یک چهره مشعشع تاریخی ست

زیرا که نخستین کسی ست که در تاریخ

جانانه خورد حق مولف را

( وقتی که جای طلا / نقره داد به فردوسی )

فردوسی ، ای حکیم زیان دیده

محمود کیمیا گر است

طلا نقره می کند

فردوسی ای حکیم گرانمایه

شعر و طلا ( عجب )

- شعرو طلا دو خط موازی –

- بگذار بگذریم ( این نیز بگذرد )

اما بگو که حکمت ریش دو شاخ چیست

از این یکی نمی توان

به همین سادگی گذشت .  

طبق روال معمول وقتی عزم سفر به فضای مجازی می کنم حتماً سری هم به تارنماهای دوستان می زنم و صد البته مقصودم از این کار اینست تا چیزی بیاموزم و از این همه فکر ناب و خلاق استفاده کنم . آن شب وقتی نوشته یکی از دوستان فیلسوفم را می خواندم متوجه مطلب جالبی شدم که پیشتر هم تا حدودی شک من را برانگیخته بود . با یادداشتی مواجه شدم که به گمانم خیلی آشنا می آمد ، ابتدا تصورم براین بود که این نوشته را خود او برایم خوانده ولی از آنجا که رسم الخط و نوع بیانش را می شناختم خیلی بلند پروازی بود اگر می خواستم به خودم بقبولانم این مطلب را او نوشته است . ساعتی فکر من را مشغول کرد تا اینکه سلولهای خاکستری ام بکار افتادند و با توسل به جستجوگر گوگل توانستم پرده از این راز  بردارم. دنیای حقیقی کوچک است دیگر چه برسد به مجازی که از تصمیم تا اجرای جستجو بیشتر از چند ثانیه  نمی گذرد .  مطلبی که آن شب می خواندم تاریخ نگارش دقیقش ٢۶می ٢٠٠۴ بود. باز هم باورش برایم سخت بود ! ... به این فکر می کردم شاید طبق آن چیزی که در اینگونه فضاها رایج است او هم در جای دیگری با یک اسم مستعار می نویسد... اما زمانیکه دلنوشته ها و یادداشتهای نویسنده اصلی را خواندم دیگر جای هیچگونه شکی برایم باقی نماند که این دوست محترم بیشتر پستهایش حاصل زحمت و اندیشه شخص دیگری است .او از نوشته های خیلی شخصی او هم دست نکشیده  وحتی این زحمت را به خود نداده تا کلمه یا جمله ای به آن اضافه کند که شاید تغییری در شکل  مطلب داده باشد تا حتی المقدور کمتر توجه ای جلب کند .

شوربختانه اینکه همیشه گوش شنوایی برای دلنوشته هایش بودم ! ... نمیدانم شاید این هم از بخت یاری ام بود که ... !

باور کنید این دوست نازنین آدم خوبی است ،اگر و تنها اگر خودش را باور کند . امیدوارم تمام اینها تصورات ذهن بیمار من باشد . بی صبرانه منتظرم تا جوابیه این دوست عزیز را بخوانم تا از بند این توهمات آزاد شوم .

بگذار بگذریم ( این نیز بگذرد )

اما ...

  
نویسنده : گودرز مهربان ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢


تناسخ با سس اضافه

در آیینهای هندو و بودا نظریه ای بنام تناسخ یا باززایی وجود دارد . آنها معتقدند که روح انسان پس از مرگ به زمین باز میگردد و حیات دوباره ای را آغاز می کند . اگر انسان نیکو کاری باشد برای بیشتر لذت بردن از لذایذ دنیوی و اگر گناه کار باشد برای جبران مافات رجعت  خواهد کرد ، بد نیست که این را هم اضافه کنم که  بازهم به مانند بیشتر ادیان و فرقه ها برداشتها و تعاریف بسیاری بر این نظریه وجود دارد و تا آنجایی که خواندم تناسخ در بین پیروان ادیان الهی جایگاه خاصی ندارد ( در دین اسلام گویا تنها فرقه غلات است)  . اطمینان دارم  اگر ماهها و سالها وقت بگذارم و در پیشینه خانوادگی ام غور وکنکاش کنم نمی توانم هیچگونه رد و اثری از افکار هندوییسم ، بوداییسم و یا هزار ایسم دیگر که به  تناسخ ( باززایی ) اعتقاد داشته باشند پیدا کنم ، پدر بنده هم که هیچ وقت روشنفکر نبوده است ، حال روشنفکری که بسیار بعید است از او ، هیچ وقت هم ندیده ام که بخواهد ژستی اینچنین بگیرد .

سه سال پیش به دعوت دوستی راهی شهر زارچ شدم . زارچ شهر کوچکی در مجاورت شهر یزد است .  شهری با بافت تاریخی زیبا و بسیار چشم نواز ، با کوچه پس کوچه های کهنسال  و یگانه ، به طوری که وقتی در آنجا قدم میزدیم و ازبین دالانها و پیچ و خمهای کوچه ها  عبور می کردیم تو گویی سوار ماشین زمان شده ایم . بوی کویر ، بوی آب پاشیده به خاک و بویی که از سوزاندن کندربلند میشد  حس خوشی از رهایی را به ما القا می کرد . خانه های کاهگلی با دربهای چوبی   ( نوع باسمه ایش را حتما در ورودی سفره خانه ها دیده اید ) و سکوهایی برای لختی آرام گرفتن ، چه زیبا که هنوز هم کوبه های حلقوی برای زنان و استوانه ای برای مردان بر روی دربها به چشم می آمد( ‌صاحبخانه با شنیدن صدای کوبه می توانست زن یا مرد بودن مهمانش را تشخیص بدهد)  . شب مهمان خانه ای بودم  با سه دری و هشت دری و ایوانی زیبا و حوضخانه ای زیباتر که با بادگیری فراخ و استوار  خنک میشد . زارچیها تمام تلاششان را می کنند تا شما را شیرین کام کنند و در این کار  کوتاهی نمی کنند  . تعارفی در کار نیست باید از قطاب، پشمک ، چای ونبات ، باقلوا ، حاجی بادام ، لوز پسته ای و نان برنجی  بخوری بلکه دل صاحبخانه آرام  گیرد.  در زارچ محله ای هست بنام اله آباد که محلیها به آن ال آباد می گویند . اهالی ال آباد بیشتر از زرتشیان هستند . انسانهایی پاکدامن و یگانه که با محبت  میزبان ما شدند و  آتشکده و نماز خانه شان را نشانمان دادند . خدا رحمت کند آقا رستم را که متولی آتشکده ال آباد بود .  مطمئنا اگر او  شصت سال پیش فوت کرده  بود جنازه اش را  داخل دخمه می گذاشتند تا در زیر آفتاب عالم تاب خشک شود و خوراکی خوبی شود برای لاشخوران و پرندگان  . در آیین زرتشت جنازه را به خاک نمی سپردند بلکه آنها را به بالای کوهی می بردند که نوک مسطح آن با دیواری بلند و مدور پوشیده است و جنازه ها را به شکل طاق باز و بدون هیچگونه پوششی در گوشه ای از این دایره عظیم رها می کردند . نمی دانم فیلم باد صبا ساخته آلبرت لاموریس را دیده اید یا نه ؟ شاید بهترین آدرسی را که برای آن فیلم می توانم  بدهم این باشد که تمام ایران را از آسمان نشانمان می دهد ، پنداری مسافری تیزبین سوار بر قالیچه حضرت سلیمان شده است و می خواهد  ایران کبیر را در نوردد ، در یکی از سکانسها  بالگرد گروه فیلمبرداری از بالای یکی از همین دخمه ها می گذرد و به وضوح لاشه جنازه ها و طرز قرار گرفتن آنها در فیلم مشخص می شود. یکی از این دخمه ها روبروی زارچ است ولی دیگر استفاده ای از آن نمی شود ، اگر به استخوان و جمجه انسان علاقه داشته باشید آنجا بهترین جا برای تهیه است .

 

آن زمان  با چیز عجیبی روبرو شدم ، دوستم مدرسه ای قدیمی  نشانم داد که در کنار آب انبار قدیمی تری قرار داشت . مدرسه ای کوچک با سه کلاس تو در تو و در گاهی طاقی شکل که مشخص بود سالها بی استفاده مانده است ، چون دیگر جمعیت جوانان ال آباد بسیار انگشت شمار است.  بالای ورودی مدرسه سنگ نوشته ای بود با این مضمون : اهورا مزدا – روانشاد گودرز مهربان برای یادبود و آمرزش روان روانشادان همسره خود لعل و برادر وی اسفندیار فرزندان خدابخش از وجه خیر خود این دبستان را در محل اله آباد بنا و نثار زرتشتیان نمود – تاریخ تاسیس 1280 .

                     

حال یک سوال پیش می آید که تناسخ از اسم و فامیل هم قابل اثبات است یا خیر ؟ اگر جواب مثبت است ، چطور می شود آنرا اثبات کرد که اگر بشود کاری کرد بنده الان بیشتر از صد و پنجاه سال سن دارم و البته ارباب هستم و نیز بسیار هم نیکوکارم و املاک و مستغلات بسیاری دارم که باید به امورات آنها رسیدگی کنم . کاری به تناسخ و این مقولات ندارم فقط جای بسی خوشبختی است  منی که کاری نکرده ام  تا یک قرن بعد نامی به نکویی از من برده شود کسی همنام و فامیلم هست که اگر روزی آشنایی  در کوچه ای باریک بر سر در مدرسه ای کهنسال با دیدن نام او من را هم به خاطر بیاورد .   

  
نویسنده : گودرز مهربان ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤


show must go on

 از قرار معلوم  طلسم فیلم بد دیدن هایم باطل شد . این چند ماه هر فیلمی که  دیدم بد و اقتضاح بود ولی در این یکی دو هفته گذشته هر چه که دیدم خوب و  خیلی خوب بود. اولین فیلم خوبی که دیدم صداها ساخته فرزاد موتمن بود که برای دیدنش رنجی کشیدم که مپرس . به حق و به دور از هرگونه سوء تفاهم باید تندیس بلورین بدترین اکران سال را به فیلم صداها و پخش کننده محترمش داد.برای این حرفم دلیل دارم ، اول اینکه تنها پنج سینما فیلم را اکران کردند و فقط یک سانس در روز نمایش داشتند که  آن یک سانس هم یا ده و نیم شب بود یا دو ظهر ، واقعا بهتر از این نمی شد یک فیلم خوب را از بین برد ! با این تفاسیر تصمیم گرفتم اشتباه جشنواره را تکرار نکنم و هر طور شده فیلم را ببینم . تصور کنید خسته از کار روزانه  و با پای پیاده و کیفی سنگین بردوش عزمم را جزم کرده بودم تا آن شب فیلم را در سینما فلسطین ببینم اما وقتی به نزدیکی سینما رسیدم  با بنرها و پرچمهای به اهتراز در آمده ای مواجه شدم که خبر از نمی دانم چندمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران می دادند . این   جشنواره هم مدال مستعملی شده است هر کجا که سر بچرخانیم این مدال باسمه ای را بر سینه سینما و مرکزی می بینیم . فکر می کنم اگر این جشنواره ها منفعت و سودی هم داشته باشند ، تنها و تنها برای نان به نرخ روزخورها باشد. سالی صد مدل جشنواره و همایش برای فیلم کوتاه ترتیب می دهند اما دریغ از یک سالن آبرو مند برای نمایش این فیلمها ی در کنج  گنجه مانده .

این داستان ندیدن صداها همچنان ادامه داشت تا در شبی از شبهای سه شنبه که بلیط سینما نیم بهاست بنده چشمم به جمال صدا ها روشن شد . عالمی داشتم در بین جماعتی که فحش می دادند و سوت می کشیدند  که آقا بریم پولمان را پس بگیریم ...  اگر بخواهم از فیلم تعریف کنم به درازا می کشد که از حوصله من وشما خارج است فقط به این نکته اشاره کنم که این فیلم را می توان رجعیتی دوباره به سینمای مورد علاقه فرزاد موتمن دانست ، سینمایی از جنس شبهای روشن و هفت پرده .این را مطمئن باشید که  ارزش تحمل تمام  مصایب اش را دارد .

 فیلم بعدی که دیدم به دنبال اریک ساخته کن لوچ بود . فیلمی زیبا و دلنشین با حضور شگفت انگیز اریک کانتونا فوتبالیست  جاویدان وبزرگ تیم منچستر یونایتد.  فیلمی سرشار از لحضه های نوستالژیک  بازیها و گلهای به یاد ماندنی کانتونا در دوران بازی در تیم منچستر یونایتد است .بدنبال اریک  داستان زندگی پستچی ای( اریک ) است که به خاطر شکستهای پیاپی که در زندگی داشته  دچار یاس و افسردگی  شده است . به هر کجای زندگی او که بنگرید مشکل عمده ای خود را به رخ میکشد .  روزی دوستان او به رهبری دوست فیلسوف مابشان ( چاقالو) تصمیم می گیرند تا او را از این انزوای خودخواسته رها سازند .  چاقالو در جمع دوستانه شان از آنها می خواهد تا یک انسان بزرگ و موفق را در ذهن خود  تصور کنند و مشکلات خود را با او در میان بگذارند ، هر یک از آنها نامی را بر زبان می آورند گاندی ، ماندلا ، فرانک سیناترا و اریک کانتونا و... . پس از این روز هر وقت اریک علف دود می کند با اریک کانتونا مرد آرزوهایش روبرو می شود . کانتونا یا بهتر است بگوییم کنفوسیوس با ضرب المثلها و رهنمودهایی که می گوید ومی دهد انسان جدیدی از اریک میسازد  . اریک از عشقها ، آرزوها و رویاها و از همه مهم تر منچستریونایتد و سالهای رویایی حضور کانتونا با او سخن می گوید . استیو ایوتز نقش اریک بیشاپ را در رئالیستی ترین قالب ممکن بازی می کند‌ ، تا قبل از اینکه بدانم او بازیگر تلویزیون انگلستان است فکر میکردم نابازیگری از جنس سینمای مجیدی و کیارستمی است . البته این را باید مدیون کن لوچ باشد که بازی بسیار خوبی از او گرفته است .  کن لوچ فیلم را بر پایه  همان دقدغه های مارکسیستی و کارگری که در اغلب آثار او به چشم می خورد ساخته است . داستانی ساده و سر راست و شخصیت پردازیی خوب بهترین و ساده ترین چیزی است که می توان برای فیلم گفت . تکیه بر وحدت جمعی شعار اخلاقی فیلم است .  فیلم در سکانسهای پایانی دچار نوعی شعار زده گی می شود، اتحاد و برادری را در لباس منچستریونایتد  به رخ می کشد  ولی باز اینها چیزی از ارزشهای به دنبال اریک کم نمی کند . تصمیم نداشتم و ندارم داستان فیلم را تعریف کنم ، تنها اگر طرفدار منچستر و اریک کانتونا هستید دیدن به دنبال اریک  (looking for eric)را به شما پیشنهاد می کنم .

دو.ست دارم از فیلمهای در بروژ ( مارتین مکدانا ) و کلمانتین عزیزم( جان فورد ) هم بگویم و بنویسم اما می ترسم تا آن زمان از نوشتن  برای فیلم محاکمه در خیابان منصرف شوم .

 

 

 یکی از تبلیغات رایج فیلمهای مسعود کیمیایی این است که در تیزرهای تبلیغاتی اش بطور مثال بگویند بیست وهفتمین فیلم مسعود کیمیایی ، این نوع از تبلیغ به شخصیت کاریزماتیک او بر می گردد . او با تصویری  که  از خود و قهرمانانش طی سالها فعالیت به عنوان کارگردان مولف ساخته دیگر به یک برند  تبدیل شده است . کیمیایی در تمام این سالها کوشیده تا فرهنگی را مختص به خود  بسازد . فرهنگی که بر پایه یک اصل استوار است ،رفاقت و مردانگی ، ناموس وغیرت ، چاقو و انتقام از زیر مجموعه های این اصل نا نوشته اند  . اگر کیمیایی به عنوان سخنوری توانا بخواهد سفره دلش را باز کند حرف برای گفتن بسیار دارد ، اما کافی است تا بحث فیلم و فیلمنوشت پیش آید که تنها وتنها یک فکر و ایده دارد... او  در این سالها از اصول مورد علاقه اش عبور نکرده است و با صلابت و استواری مثال زدنی ای سالها آنها را در ظرفهای مختلف به مخاطبین بی شمارش ارائه داده است. اینبار او در محاکمه در خیابان  دکترین اش را تغییر داده است ، در این فیلم از قهرمان اول خبری نیست چند کاراکتر اول دارد که تمام آنها به نوعی واخورده های اجتماع خویش هستند  .این تصور که کیمیایی از المانها و کاراکترهای ساخته خودش  فاصله بگیرد بیهوده است  ، شخصیت ها آشنایند، فضا و اتمسفر حکایت از قیصری جدید دارد اما حکایت چیز دیگریست . دست آخر نامردی و دروغ و خیانت جای خود را در دل شخصیتهای آثار او باز کرده اند . او پس از فیلم حکم سر خوش از باز خورد مثبتی که از فیلم گرفته بود دست به ساخت فیلم دیگری با همان خط داستانی و بر پایه همان سبک حکم  زد که حاصلی جز فیلمی پرت و شلوغ نداشت ( البته بجز بعضی سکانسهای خاص که در بدترین فیلمهای او هم یافت میشود) این فیلم  کیمیایی را به همان جایگاه چند سال گذشته اش باز گرداند و بدترین نقدهای ممکن را گرفت . اما اینبار او با آرامش بیشتری دست بکارشده است و نمی شود از حضور اصغر فرهادی به عنوان فیلمنامه نویسی حاذق در کنار او چشم پوشید . پایان غافلگیر کننده فیلم را تنها فرهادی می تواند نوشته باشد ولی کیمیایی باز با همان شخصیت و فرهنگ خاص خودش تنها به یک تشکر از او در زیر عنوان فیلمنامه نویس بسنده کرده است . محاکمه در خیابان فیلم اپیزودیکی است اما اپیزودهایی که در دل هم جای می گیرند و با هم حرکت می کنند.  با استفاده از شخصیتهایی که به خوبی پرداخت شده اند این در هم آمیختگی باور پذیر شده است .  بازیگران نقشهای خود را به خوبی ایفا کرده اند بازی چشمگیر حامد بهداد دیدنی است ، پولاد چقدر خوب در این چند سال در کنار پدرش قد کشیده و چه خوب از پس نقشش بر آمده است . فیلمبرداری  سیاه وسفیدی که برای فیلم انتخاب شده است به ترسیم فضای سیاه و کدر شهری  کمک کرده است.  روز عروسی امیر به او می گویند که عروس بزم آن روزش سابق بر این با مردی متاهل رابطه داشته است و بخاطر این رابطه جنین چند ماهه ای را هم از بین برده است و تنها هدفش از ازدواج  با امیر سر پوش گذاشتن روی این گذشته تاریک است  و...

                   

پی نوشت : اینکه در مورد داستان فیلمها خیلی توضیح نداده ام به عمد بوده است ، دوست نداشتم نوشته ام چیزی از لذت دیدن فیلمها بکاهد.

              

 

 

  
نویسنده : گودرز مهربان ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳


کودکانه

شما را نمی دانم ولی من  به گذشته ها  خیلی  فکر می کنم . جدیدا هم شده ام عین مشنگها کافی است  چیزی در  خیابان ببینم تا من را  ببرد به بیست سال پیش و  بیشتر اوقات هم باید یاد کارهای مضحک و مسخره ای بیافتم که انجام می دادم، مثل امروز که تابلوی آندوسکوپی را دیدم و یاد فیلم قیصر افتادم حتما به این فکر می کنید که این دو تا چه ربطی بهم دارند برایتان تعریف می کنم . سوم دبستان بودم که دکتر برای تشخیص علت دل دردم آندوسکوپی و سه روز استراحت  کامل  تجویز کرد . نمی دانید برای منی که از معلممان متنفر بودم سه روز غیبت چه حالی  داشت . فکر می کردم آندوسکوپی هم یک جور قرص است که فقط باید قورتش داد  ولی وقتی با  شلنگ خرطومی یک متری مواجه شدم که جناب دکترباید  در حلقم فرو می کرد رنگ از رخسارم پرید، حالم خوب شد . سه روز مرخصی با طعم مزخرف روغن کرچک آغاز شد . ولی این اوضاع زهرماری خیلی طولی نکشید تا وقتی که چشمم به جمال ویدئو تی سون روشن شد . چه رنگی چه هیکلی، سکسی ترین موجود ساخته دست بشر .

اولین فیلمی که با ان دستگاه دلربا دیدم اشکها و لبخندها ( اوای موسیقی ) بود ، با جولی اندروز و بچه ها همراه شدم ، من را  در دنیای رقص و آواز غرق  کردند .فقط این را فراموش نکنید که از دهه شصت  برایتان  می گویم ، درآن زمان    جز صدای آهنگران و ممد نبودی ببینی...  و آژیر خطر و البته فیلمهای پنجشنبه شب  کانال یک که بیشترشان هم از تارکوفسکی و پاراجانف بود چیز دیگری شنیده و دیده نمی شد. فیلم بعدی که دیدم  قیصر بود .  اسمش را زیاد شنیده بودم ، مخصوصا از زبان عزیز آقا سلمانی که فقط سه مدل مو بلد بود بزند  آلمانی،  قیصری و نمره چهار. هر وقت برای اصلاح می رفتم سریع تخته چوبی را روی دسته صندلی برایم آماده می کرد تا من هم قدی بکشم و با لهجه شمالی می گفت چه مدلی میخوای ری ؟ من هم با توکه زبونی حرف زدنم بهش می گفتم : بابام گفثه غیثری بزن عسیس آگا . آن روز دو بار قیصر را دیدم . هر کاری کردم تا قبل از دکتر بتوانم فیلم را برای رفیق هام تعریف کنم نشد ، آنوقتها فیلم تعریف کردن بین بچه ها خیلی مد بود هر کسی ورژن خودش را از فیلم تعریف میکرد ولی مطمئن بودم هیچ کدام از بچه ها  چنین فیلمی  ندیده اند . تمام مدت آندوسکوپی وقتیکه شلنگ آغشته به لیدوکایین توی حلق و معده ام بود داشتم به قیصر و برادرهای آب منگل فکر می کردم حتی آن موقع که نفسم بالا نمی آمد.  

                                          ********************

چند شب پیش شبکه متسو کنسرتی را از ارکستر فلارمونیک برلین به رهبری دومینگو خواننده بزرگ تنور پخش کرد . این اجرا با تمام اجراهایی که تا حالا دیده بودم یک فرق اساسی داشت .  تا اسم ارکستر سنفونیک یا فلارمونیک به گوشمان می خورد یاد سالنهای بزرگ ومجللی میافتیم که با تماشاگران تاکسیدو ودکلته پوش پر شده است . ولی تفاوت عمده ای که این کنسرت با باقی اجراهای کلاسیک داشت این بود که محل برگزاری یک پارک عمومی بود و تمام شرکت کنندگان پر شمار را مردم عادی تشکیل می دادند که روی زمین چمن پارک نشسته بودند و با چه دقت و احترامی دل  به اجرا سپرده بودند . بین اعضای ارکستر هم از آن دسیپلین همیشگی خبری نبود تمام آنها با صمیمیتی خاص مشغول کار خود  بودند  . دومینگو که رهبر ارکستر بود در بین اجرا میکروفون به دست گرفت و با آن صدای آسمانی اش شروع به خواندن کرد و از روی سن پایین آمد و بین جمعیت رفت . در این لحظه متوجه چیز عجیبی شدم هیچ کس به دومینگو دست نمی زد ، نه او را می کشیدند و نه نامش را فریاد می زدند، هیچ هیچ ... تو گویی  همچین کسی در آنجا حضور ندارد . خیلی به حال این مردم قدرنشناس و بی احساس افسوس خوردم!  دومینگو باید چنین کاری را در کشور ما انجام دهد تا آنطور که باید وشاید قدر کارش را ببیند .

 

 

  
نویسنده : گودرز مهربان ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩


خاک آشنا

یک سال گذشت . یک سال از زمانیکه اولین پست وبلاگ کافه ایستگاه را نوشتم گذشت .این روزها چقدر کسل و خسته ام ، ا ز اخرین نوشته ام برای وبلاگ جدید دست کم یک ماه میگذرد ، یاد پارسال بخیر که هر روز به روز بودم . هنوز تیتر بیشتر پستها خاطرم هست ، میراث من جنون ( غلامحسین ساعدی ) ، مردی برای تمام فصول ( پرویز فنی زاده ) ، تویی که نمی شناختمت ( قیصر امین پور ) ،روی صحنه آبی ( اکبر رادی ) و... . وقتی که کافه ایستگاه تعطیل شد حدود سی تا مشتری ثابت داشت که از تمام آنها فقط چهار نفر باقی ماندند . بیشتر دوستهایی که با هم در ارتباط بودیم یا کاملا دست از وبلاگ نویسی کشیدن و یا اینکه گاهی چیزکی می نویسند تا ابراز وجودی کرده باشند . با اتفاقهایی که پیش امد خیلی از وبلاگ نویسها دست از کار کشیدند، کسایی که هیچ کار سیاسی نمی کردند و بیشتر نوشته های آنها ازدل مشغولیهای شخصی شکل می گرفت .

 دوست دارم از تئاترها و فیلمهایی که طی این چند ماه دیدم بنویسم شاید برای نوشتن از فیلمی که سه ماه پیش دیدم خیلی دیر باشه ولی از اونجایی که این فیلمها خیلی سریع بعد از چند وقت سر از بقالیهاو سوپر مارکتها در میارن فکر نمی کنم این کاربیهوده ای باشه .

در این سالها فیلمهای زیادی بودند که رنگ پرده را ندیدند و مخاطبان زیادی را چشم انتظار نگاه داشتند .ولی از بین آن صد فیلم در محاق مانده تنها دوفیلم  پس از کلی چانه زنی و جرح وتعدیل به نمایش در آمدند.  فیلمهای خاک اشنا و کتاب قانون  دو فیلمی بودند که مشکلات عدیده ای داشتند که پس از حذف بعضی از سکانسها و شخصیتها و دیالوگها به نمایش در امدند . فیلم خاک آشنا چهارمین فیلم بهمن فرمان آراست البته چهارمین فیلمی که او پس از انقلاب ساخته است. فیلم قرار بود از نظر موضوعی ومضمونی جدای از سه کار گذشته او باشد .اثری جدا از فیلمهایی که به نوعی تریلوژی برای مرگ بوده اند. فیلم بر پایه مبحث بسیار مهم شکاف بین نسلها ساخته شده است، بحثی که سالهاست ورد زبان خلق است از راننده تاکسی بگیرید تا سخنرانان بنام که درهمایشها و کنفرانسهای چند میلیون تومانی شرکت می کنند. فرمان آرا پیشتر هم به ما نشان داده بود که دغدغه فرهنگ و تاریخ از دست رفته مان را دارد، سکانس آزار دهنده سخنرانی شلبی نویسنده ، یک بوس کوچولو که برای سعدی دوست تازه از فرنگ برگشته اش در کنار آرامگاه کوروش از حفظ میراث فرهنگی و شناساندن آن به نسل جوان سخن می گوید را به خاطر بیاورید .خاک آشنا فیلم شلوغی نیست غیر از دو شخصیت اصلی فیلم باقی کاراکترها حضوری کوتاه و گذرا دارند . یکی از شخصیتهای اصلی فیلم بهمن نامدار نقاش گریزان از شهر است . او به کردستان کوچ کرده یا بهتر است بگوییم فرار کرده تا خود را پیدا کند و با فراق بال در زیر زمین خانه اش در وسط بیابان به نقاشی بپردازد و دل  به صدای سوپرانوی خواننده اپرا بسپارد و سیگار برگی دود کند تا شاید بتواند از بند یک عشق قدیمی هم رهایی یابد  . نقش نامدار را رضا کیانیان بازی می کند باید به جرات اعتراف کنم که آن زمان که کیانیان از ابراهیم گلستان در یک بوس کوچولو یک کاریکاتور کامل ساخت از بازی اش مایوس نشدم ولی بازی او در این فیلم یک اتفاق نا مبارک است . باسمه ای ترین و گل درشت ترین دیالوگها را از زبان او می شنویم . جایی که حرف خواهرش ( بیتا فرهی ) را درمورد دوبی به سخره می گیرد آنقدر لفظ دوبی را کلیشه ای ادا می کند که بازیهای حمید لولایی به مراتب بهتر از او بنظر می رسند . کیانیان یکی از اولین بازیگردانان سینمای ماست او مشاور و راهنمای فیلمنامه نویسان بسیاری بوده است و هر جا که اسم او می آید چه در نمایشگاه عکس باشد یا صحنه تئاتر مخاطب منتظر یک اتفاق تازه از اوست ، پس با این تفاسیر نمی دانم چرا او با این پیشینه کاری تن به بازی در چنین نقش ناپخته ای داده است و چطور این همه ایرادات فیلمنامه از چشم او باز مانده است .به راستی که این رفیق بازی هم دارد بلای جان سینمای ما می شود .

انزوای خود خواسته نامدار را خواهر زاده اش بابک می شکند .خواهر زاده ای که  طبعا باید نماینده ای از نسل امروز باشد . او حلقه به ابرو می اندازد ، مخدر مصرف می کند ، با ای پاد موزیک گوش می دهد واز پنجره برای آمدوشد استفاده می کند ، مادرش هوسباز است و دور او را رفیقان نابابی گرفته اند که برای آنکه به او مواد برسانند از تهران تا کردستان می روند و بعد از آنکه از او آبی گرم نمیشود سریع باز می گردند .گویا جناب فرمان ارا تعریف درستی از مصافت یا کیلومتر ندارند . سه فیلم گذشته فرمان آرا رگه هایی از سوررئالیسم در خود داشتند، فکر می کنم او اینبار خواسته به نوعی از طی الطریق در فیلمش استفاده کرده باشد.درست است که این سینماست و ماهم نرفته ایم فیلم مستند تماشا کنیم ولی از ایشان که ادعای این را دارند که برای تماشاچی فرهیخته فیلم می سازند و آثارشان سرشار از مفاهیم عمیق انداین مسایل خیلی دور از ذهن است . بابک حمیدیان نقش خواهر زاده نامدار را بازی می کند . حمیدیان به نسبت بازی روان تری دارد . شاید بخاطر بازی اوست که اصرار زیادی که فرمان آرا بر مشنگیسم و پوچی نسل امروز دارداصلا به دل نمی نشیند . او که به نوعی به هیچ صراطی مستقیم نیست با دیدن دخترروستایی به یکباره عاشق می شود و خیلی سریع دچار دگرگونی شخصیتی میشود. . تا انجا که تصمیم می گیرد کشاورزی کند و بکارد و درو کند تا بتواند بخورد. بابک حاصل نسلی است که خود آنها هم به پوچ بودن زندگیشان معترف هستند . هیچ معلوم نیست که نامدار که از لاابالی گری خواهرش آگاه است چه اصراری دارد که فرزند او خلقیات بهتری نسبت به مادرش داشته باشد و چرا بیشتر ناهنجاریهای بابک را به پای نسل امروز می گذارد  .مشکلات ذهنی و اخلاقی نامدار بسیارعمیق تر وگسترده تر از مشکلات خواهر زاده اش است .او شبها کابوس می بیند و هیچ مشخص نیست چرا در وسط بیابان توی زیر زمین نقاشی می کند. با آن همه سکوت و ثباتی که بر فضا حکم فرماست هیچ اثری از آرامش در تابلوهای او نمی بینیم. ترس و واهمه در آثار او موج می زند، تابلوهایی که تماشاچی را به یاد تابلوی فریاد اثر ادوارد مونک می اندازد .نمی دانم چرا همنسلان فرمان ارا  اینقدر علاقه دارند که دانای کل باشند. فیلم مشکل کم ندارد و به این مشکلاتش  سانسور را هم اضافه کنید . البته به لطف اینترنت و یوتوپ بخشهای سانسوری را هم می توانید ببینید و مخصوصا نقش هدایت هاشمی را که در فیلم جز نامش در تیتراژ چیزی از او نمی بینیم .اگر فیلم را به عنوان اثری از کارگردان خانه قمرخانم بدانیم باید به او تبریک گفت که به چنین جایگاه رفیعی رسیده است ولی اگراین فیلم را کارگردان شازده احتجاب ساخته است بی شک می شود آن را به نوعی خودکشی حرفه ای تعبیر کرد.   

یکی از بهترین روشهای تبلیغ در سینمای ایران این است که بگوییم فیلم دچار ممیزی شده است . این همان چیزیست که بسیاری از تماشاچیان را به سالنهای سینما خواهد کشاند . پیشتر هم گفتم کتاب قانون هم به همین سرنوشت ناگزیر دچار شده است . فقط از این فیلم به همین اکتفا کنم که به نسبت خاک آشنا اثر بهتر و فرحبخش تریست . فیلم از جنس سینمای کمدی ای است که پیشتر کمال تبریزی در دو فیلم خوب لیلی بامن است و مارمولک ارائه داده بود . بازیگر شاخص این نوع ژانر ساختار شکن هم طبق معمول پرویز پرستویی است که در کنار بانویی لبنانی به هنر نمایی می پردازد. اگر به پاملا اندرسون و بی واچ علاقه مندید در فیلم صحنه اسلوموشنی به  سیاق همان دلرباییها وجود دارد .

 

 

  
نویسنده : گودرز مهربان ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
تگ ها : سینما