close-up

یادداشت‌های گودرز مهربان

قاعده بازی

چشم بر هم بگذاری و اندکی خیال ببافی می‌بینی زندگی فتانه سرخ‌پوشی‌ست خودنما و عشوه‌گر، و بسان هر فریبایی بی‌غرض قدم از قدم برنمی‌دارد. لب اگر بگشاید، خرده حرفش را جار نمی‌زند و فصل‌الخطابش را زیر گوشت زمزمه می‌کند. برای شنیدن نجوایش؛ همان چیز که تمنای شنیدنش را داری و روزها و لحظه‌ها را به خیال وصالش تاب آورده‌ای؛ می‌نشاندت و رسالتش را می‌آغازد. نه آنکه نتواند حرفش را سرراست بزند؛ حرفش، شیوه گفتنش، طنازی و فریبندگی‌اش بخشی از اوست؛ تمام چیزی‌ست که در آن معنا پیدا می‌کند. 

روبرویت می‌ایستد تا قدِ رعنا و معماری تنش را به رخت بکشد. نرمی و سکون را توامان باید در کنش و منشش دید، می‌بینی، عجیب تماشایی‌ست. چشم هم ببندی بر ناوک نگاهش، تیرش به خطا نمی‌رود. نزدیک می‌شود. آن‌قدر نزدیک تا آنچه از نگاهِ تیزبینت پنهان شده را در این ارتباط تنگاتنگ ببینی. زیبایی‌اش دل فریب است و مانند مه‌ رویان درخشنده و افسانه گون نیست؛ گیرایی‌اش چنان است که قدرت کلام و نفی را از تو بستاند. عرق سرد نشسته بر پیشانیش را به حساب شرمش می‌گذاری و رد زخم کهنه‌ای که با لجاجت سعی در محوش داشته را پای جسارت و سماجتش؛ تحسینش می‌کنی و تسلایت را در او می‌جویی. 

صورتش را به موازات صورتت می‌آورد تا دلبرانه حرفش را در گوشت زمزمه کند. هرم نفسش به پوستت برسد، کرک نرم پوستت از اصطکاک قد می‌کشد، طره موهای در هم پیچش که بر شانه‌ات بریزد ترس از باخت عرصه را بر تو تنگ خواهد کرد. تمام‌وکمال باید دل بسپاری به حرفش؛ نعره‌ی ذهن پریشان در نطفه می‌خشکد. ترتیب کام‌جویی به هم نخواهد خورد؛ توجیه راه را باز می‌کند، فکر پس ذهن می‌ماند تا غریزه اختیار را سلب کند. تن تشنه را آن طور لمس می‌کند که خلع سلاحت کند با طمأنینه و آرامش؛ فعل به فعل؛ رسم بازی را می‌داند. قلبت به شماره بیفتد از پس لبخندی که می‌خواهد گوشه‌ی لب نقش ببندد، برنمی آیی؛ می‌خندی.

بهترین جمله، بهترین کلمه کدام است؟ چه چیز بگویی که جوابگو باشد، دم دست‌ترین حرف‌ها را گفته‌ونگفته رها می‌کنی. بی‌توجه به تو و حرفت پیش می‌رود. حرفش را می زند. وانمود به نشنیدن می‌کنی؛ طنازانه می‌خندد. پنجه‌اش را با موهای خیس از عرقِ پسِ گردنت پر می‌کند. اصرارت بر بازگویی ست. می‌خواهی طعم خوش حرفش را بعد از این عذاب الیم بچشی. می‌خندد و باز می‌خندد. شور در وجودت راه دوانده، شر نطفه کرده، عذابت می‌دهد. حکم این است. چاره در نبردی تن‌به‌تن است با های‌و‌هویی که آه از نهادت بلند کند و آن‌گاه قلیان احساس و شور که شعف در پسش خفته باشد. جوابش بدهی، رهایت می‌کند. آتش‌فشان تنش را از تنِ شمع‌آجینت برمی‌گیرد و با وعده وصالی دیگر از تو جدا می‌شود. افسونش در وجودت رخنه کرده، چنان زبون لب به ثنا و ستایشش می‌گشایی و او را به خود می‌خوانی که بنده‌ای پروردگارش را این‌چنین نطلبیده. سرت به دوران میفتد؛ حیران تنها نظاره گری، تصمیم با تو نبود، نیست و نخواهد بود. ملعبه تویی؛ به مذاق و رایش می‌رقصاند و بازی می‌دهد منیتت را، آنچه را که به آن غره بودی، همه خرده چیزها که تو را ساخته بودند.  

نقاشی: ادوارد هوپر

ادامه مطلب   
نویسنده : گودرز مهربان ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٠

آن‌سوی ذهن

 

وقتی گذشتن آسان نباشد، زندگی چه دشوار می‌شود. پیش از اتفاق چه سهل می‌نمود، راهی بود تو گویی بارها رفته و آزموده، هیچ وانمی‌ماندیم حتا برای لحظه‌ای درنگ بر کنشی یا درک کلمه‌ای، رفع خرده رنجی اما اساس هستیِ وجودمان را با پرسشی به چالش کشیده‌ایم.
 آری، اساس زیست آدمی بر کنجکاوی‌ست. سوال‌ها از آغاز بوده‌اند؛ پاسخ کنکاش اصلی ‌ست. عقل پیش می‌افتد برای درک آنچه روح را می‌خلد. با هزارتویی در می‌افتد سرشار از اوج و حضیض، آنجاست که برای لختی عقل را هم یارای یافتن نیست. بختک‌وار وبال جانت‌ می‌شود و نهاد به خیال آسیب گریزت را می‌خراشاند و از هر ‌آن‌چه باید می‌کاهد و تو حیران در مغاکی می‌مانی که گذشتن از آن آسان نخواهد بود.
 در این میان واژه‌ها چه رنگ‌ها و تعبیرها که به خود نمی‌گیرند. گاه ترسناک می‌شوند. آیینه‌ای روبرویت می‌گذارند از آنچه واهمه داری. کافی‌ست بخواهی خودت را، زندگی‌ات را در واژه‌ای خلاصه کنی، وامی‌مانی از گفتن حقیقت. رنگ و لعاب حرفت را دگرگونه می‌کنی، از زهرش می‌کاهی و در لفافی از کلامِ بزک شده آراسته‌اش می‌کنی، به خیال رهایی از گزند واقعیت. افسوس، ضربه برنهادی وارد گشته که کم ظرفیتی‌اش پیش از این‌ محرز شده بود.

 

عکس:Duane Michals

  
نویسنده : گودرز مهربان ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥

← صفحه بعد