نامیرا

 

شعاع نرم آفتاب تیرماه با نسیمی که از روی خزر و موج‌های در هم‌پیچش می‌گذشت، آمده بودند تا بر چهره‌ات بنشینند تا گوشه‌ی چشمت را بهم بیاوری تا بخندی به این هم‌آغوشی مبارک تا بگویی «چه خبر اینجا؟» تا به سویم برگردی و بگویی «بمونیم، نریم...بمونیم» و از تو بخواهم ساکن بمانی؛ همین را حفظ کنی تا لحظه‌ای را ثبت کنم؛ چشم‌هایی را که تابِ تابش بی‌واسطه را نداشتند و لبخندی که از سرخوشی می‌آمد و هم‌نشینی‌اش چه دلربا بود با کرک نرم پوستت که زیر آفتاب و باد می‌درخشید. لحظه ثبت شد و رفت که بماند؛ نماند و آنچه می‌پنداشتم نامیراست به خیال خامی بدل شد چون تمام وهم‌ها و احساس‌ها. 

نقاشی: ایران درودی 

/ 0 نظر / 45 بازدید