خلدبرین

جسدم را زیر نور کج‌تاب روزنِ طاقِ ضربیِ سرسرای سرد و بختک‌زده عمارتی غریب بر مَرمَری یک پارچه سفید خوابانده بودند؛ بی‌هیچ پوششی، بی‌اختیار و معذب زیر نگاه زنانی رو گرفته  و مردانی کنجکاو.
 سر صبر غسلم دادند. برادران‌ام کفن پیچ‌ام کردند. در لفافی از چلوار سفید آماده بودم برای سفری رهایی‌بخش؛ در سکوت و احترامی بی‌بدیل، چنان که باید. موج مبهم آوای در هم پیچیده زنان و مردان آرامش محیط را بر هم زد. شایعه آغاز شد. شک‌ به یقین بدل می‌شد. قتل نفس، شِرک، گناه؛ آنچه می‌شنیدم. حکمی صادر شد. کفن‌ها را برگرفتند. سدر و کافور را بی‌وسواس زدودند. جماعت با کامی کف‌آلود و لحنی پر لعن به ‌سوی‌ام هجوم آوردند. چنگ کشیدند بر کالبد بی‌جانم و تف انداختند بر صورت یخ بسته‌ام. این‌بار حکم را پرصدا خواندند با قاطعیت و تاکیدی که ناباوری‌اش  سخت بود. می‌بایست مثله‌ام می‌کردند به هزار تکه مساوی، هم اندازه؛ این سرنوشت محتوم بیچاره‌گان بود.
زیر نگاه لعنت‌گوی و شر‌مسار پدرم ارّه را به جانم انداختند. رگ و پی به آسانی باز می‌شد. صدای خُرد شدن استخوان‌ها مرهم دلِ بی‌تاب حضار بود. برادران‌ام روی برگردانده بودند و بر خود می‌لرزیدند. همه  را می‌دیدم. دوستان‌ام از سر یأس می‌خندیدند و گاه صبورانه ناظر بودند. خواهرم از هوش رفت. تیغ به گردن رسید. مادرم قرار نداشت. هراس وجودش چون هرزه گیاهی بر جان و تنش می‌پیچید؛ بهت امان یاری را از او سلب می‌کرد. تیغ گلویم را شکافت؛ نگذاشت حجم خفته هزاران آوای مسکوت آزاد شود. نگاه ملتمس مادرم؛ آه مادرم...
چه کابوسی از این شوم‌تر، چه خوابی از این پریشان‌تر.

/ 0 نظر / 65 بازدید