پاییز بود



ول کن نبود. از خواب که بیدار شدم دو بار زنگ زده بود. دست آخر هم پیغام فرستاده بود: «بالاخره چیکار می‌کنی؟ دهن منو سرویس کرده، میگم باهاش هماهنگ کنه، گُه‌بازی در نیار».
تقصیر خودم بود؛ نه را همان اول باید می‌گفتم.

   ***

«خیلی شیطونه. تو اداره یه جا بند نمیشه. جمعه صبحا هر هفته‌ با دوستاش میرن کوه، گیتارم میزنه، اهل کتاب و فیلمم هست. اون هفته برامون یه دونه از این فیلم هنریا آوُرد؛ ما که هیچی ازش نفهمیدیم...».
بلند خندید. سر ‌چرخاند پشت کاناپه، رو به اتاق خواب.
«بهداد اسمش چی بود؟»
 آرام گفت: «آبیِ کیشلوفسکی، البته ایشون سردرنیاوُرد! تو چرا همه چیو جمع می‌بندی؟»
 انگار با خودش حرف ‌می‌زد. نازلی توجهی نکرد. بوی چای تازه‌دم هال را پر کرد. چای ریخت و شیرینی آورد.
«یه جور خاصیه، خیلی مأخوذ به حیاست اصلن فکر نکنم تا حالا با کسی بوده...!»
 گفتم: چند سالشه؟
« سی و شیش ولی اصلن بهش نمیاد، مگه نه بهداد؟»
 آرام‌تر از قبل گفت: راست میگه نمیاد.
خندیدم و گفتم: اون میگه نمیاد حتمن نمیاد دیگه. شیطونِ مأخوذ به حیا...! ببخشید یعنی این همه سال واقعن با هیشکی نبوده؟ طفلک چه زندگیه سختی داشته...!
 شیرینی می‌خورد که خندید به سرفه افتاد، سینه صاف کرد و باز خندید. بهداد درِ اتاق خواب را بست.
«خوابید؟»
 سرش را آرام تکان داد و گفت: آره خدا رو شکر؛ یه کم آروم‌تر بخند تا دوباره بیدار نشه.
«دیگه از سختیش چیزی به من نگفته، چه می‌دونم!»
باز هم خندید. چشم‌های بهداد خسته بود. سیگارش را برداشت، سمت بالکن رفت و گفت: نمیای؟
رفتم، سیگارم همراهم نبود، برگشتم. نازلی هم آمد. سیگار بهداد را گرفت.
«همچین یه ذره سبزه و تپله، بانمکه در کل...».
 پرید میان حرفش و گفت: حالا اوناشو خودش میره می‌بینه. تو هم اِنقدر تعریف نکن.
«آره باید ببینیش؛ می‌پسندی، مطمئنم».

 ***

طبق معمول زود رسیدم. ترجیح می‌دادم پایین نباشم. بالا شلوغ بود؛ بهتر بود. توی پاگرد ایستادم. بین سیگار دوم زنگ زد فکر کردم رسیده، سیگار را پاسار کردم و از پله‌ها پایین رفتم. باد می‌آمد. خنکای هوا، تازه روی صورتم نشسته بود. حس خوشایندش با آهنگ لیلای کلاپتونِ کافه گودو زودگذر بود. گفت توی ترافیک گیر افتاده، دیرتر می‌آید. قرار نداشتم؛ معذب بودم. روبروی ورودی ایستادم.
چند نفری وارد مرکز خرید شدند؛ او نبود. نه تپل بودند و نه سبزه نمکی؛ سه تاشان ترکه‌ای بودند با پوست شیر برنجی، یکی‌شان هم چاق بود با پوست تاسیده‌ی آفتاب سوخته.
دو دختر هم مادرشان را داخل کافه‌ای سرکار گذاشته بودند و با دو پسر که معلوم بود تازه آشنا شده‌اند آمده بودند کنار دستشوییِ طبقه پایین حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند یکی‌شان بین حرف‌ها به پهلوی پسر دست می‌کشید.
یک ربع نشده آمد. از بالای خیابان شناختمش. تاریک بود؛ خودش بود! آرام راه می‌آمد. نزدیک شد. نور ساندویچی و جگرکی بهانه ترافیک را لو داد؛ برای خودسازیِ مقدمات آشنایی حسابی وقت گذاشته بود.
هیچ تناسبی با هم نداشتیم. مانتوی مجلسی کرم شکلاتیِ خوش رنگی پوشیده بود با سر مچ‌های پهن ترمه‌دوزی شده. کمربند قهوه‌ایِ به همان ترتیب پهنی هم دور کمرش آذین شده بود و با بند چرم سگک‌دارِ دمپای شلوار استخوانی‌ش هم خوب هماهنگ بود. کیف و کفشش بیشتر مناسب پاگشا و پاتختی بود؛ خوب چشمگیر بود. اما  شالش خارج می‌زد؛ ساتن، هم‌رنگ ترمه‌ها، قهوه‌ای و سماقی، که شعری سیاه‌مشق روش چاپ شده بود. با این لباس‌های رفع تکلیفی و ریش نتراشیده برای این جشنِ آراستگی وصله ناجوری بودم.

 ***

سه بار زنگ زدم جواب نداد. پیغام فرستاد: «جایی هستم نمی‌تونم حرف بزنم. اگه راجع به اون قضیه‌س زنگ بزن به نازلی، من نمی‌دونم 0935...»

«بهداد رودربایستی می‌کنه یه حرفایی رو نمیزنه، من شرایطت رو بهش گفتم اونم قبول کرده...»
کلافه بودم. حریف نشدم.
«اصلن یه مدت دوست باشین، چه اشکالی داره! برای امشب قرار میذارم. کی و کجاش رو خودت بگو...».
مستأصل گفتم: «پس باشه برای یه شب دیگه، امشب کار دارم.»
«نه، همین امشب خوبه؛ تو هم اِنقدر نه نیار. خونه‌شون توانیره، ببین کجا راحت‌تری. ماشینم داره می‌تونی اصلن بگی یه دفعه بیاد دنبالت. آره الان شماره‌ش رو می‌فرستم، خودت هماهنگ کنی بهتره...».

 ***

کافه‌ها جلوی چشم‌مان صف شده بودند؛ همه‌شان هم شلوغ، مخصوصن «پاریس». یکی که از همه خلوت‌تر بود را انتخاب کردیم. باز بابت تاخیر عذرخواهی کرد. خواهش و تعارف و حرف‌های مقدماتی را چاشنی کردیم. کنار پنجره نشسته بودیم. بیرون جلوی کافه «شوکا» شلوغ بود. کسی به فرانسه چیزی می‌خواند باقی هم می‌خندیدند.؛ آنقدر بلند که صدا به صدا نمی‌رسید. سرم را به منو گرم کردم. گفتم:
«بهتره اول سفارش بدیم».
سفارش دادیم. یارعلی از جلوی کافه گذشت. دسته جمعی سلام کردند. روی همه‌شان را بوسید. ساکت شدند.
 حرف‌مان گل انداخت. حرف که می‌زد حواسش به همه جا بود؛ چشم‌هاش می‌دوید. صورتش ساده بود. پیشانیِ بلند و چانه‌ای کشیده واستخوانی داشت. خلاف هیکلش، صورتش لاغر بود. اما حکایت چشم‌ها چیز دیگری بود.  
حرف‌ها کلیشه‌ای بود. دروغ اول را او گفت:
«نمی‌دونم خانم سبحانی چطور شد که شما رو معرفی کرد؟»
نازلی حداقل یک سال پیش از همکارش تعریف کرد و گفت من را هم دیده؛ وقتی «پاییزان» کار می‌کردم به بهانه‌ خرید با دوستش آمده بودند.
لبخند زدم، نگفتم که می‌دانم، دروغ بعدی را من گفتم:
«همه چیز دست تقدیره...!»
 شلوار کتان سایز بزرگ خریدند. شلوغ بود؛ زمان حراج بود. چشم‌هاش یادم بود. چانه نزد؛ دوستش اصرار داشت تخفیف بگیرد.
خرده کیک‌های روی میز را با نوک انگشتش شکل می‌داد گاهی هم نرم لبه‌ی فنجان قهوه‌ دست می‌کشید.

   ***

 ساعت هفت و نیم مرکز خرید گاندی قرار گذاشتم. به قرار یک ساعت مانده بود ولی میلم به نرفتن بود. بی‌ضرر بود و زحمت نه گفتن‌‌‌ هم  گردن بهداد می‌افتاد؛ تا نازلی را آرام کند. اما تصمیمم از سر بی‌پولی بود؛ هیچ پولی نداشتم؛ هیچ پولی. لبه تخت نشسته بودم و دنبال بهانه‌ای برای بهم زدن قرار می‌گشتم، پیغامی برای میلاد فرستادم.
«میلاد شرمنده، امکانش هست پنجاه تومن به کارتم بریزی؟»
سریع جواب داد.
«این چه حرفیه. بفرست شماره کارتو».

***

حرف فیلم شده بود.
«تو بیشتر چه فیلمی می‌بینی؟»
تا آمدم جواب بدهم عذرخواست.
«زود دختر خاله شدم، ببخشید... شما!»
گفتم: «راحت باش، همون تو بهتره...»
توی صندلی فرو رفت انگار خلاص شد. حرف نازلی باز مغزم را خاراند. از سینما حرف زدم. دسته باریکی از خرمن طلایی موهاش را ریز بافته بود. حرف که می‌زدم حواسم به موی بافته‌ بود که دور انگشتش می‌پیچید. تلفنش ونگی کرد، تماس را رد کرد اما صفحه نمایش پیدا شد. انگار ترکیه یا همچین‌جایی، خودش بود تکیه داده به ستون عمارتی باستانی بالای تپه‌ای مشرف به روستایی در دوردست شبیه ماسوله با حیاط‌ها و سقف‌های سوار بر هم. سایه عکاس هم پیدا بود؛ درشت هیکل بود. مسیر حرف را عوض کردم.

***

«خنده داره، طرف می‌خواد ازدواج کنه به این هوا پاپیش گذاشته، برم بهش بگم نه این خبرا نیست سرکارت گذاشتن...! زنگ بزنم به نازلی، بگم خودش برنامه رو کنسل کنه یا به بهداد بگم...؟ اصلن آدم زنده وکیل وصی نمی‌خواد ...»

این فکرها را که می‌کردم سرم توی کمد بود، دنبال شلوار مشکی‌ام می‌گشتم؛ نبود! شلوار سرمه‌ای را برداشتم اتو بکشم. پاچه اول را تمام نکرده انداختمش کناری و بی‌حوصله حمام رفتم و با صورت نتراشیده بیرون آمدم.

«این‌جوری برم بهتره، یه قهوه می‌خوریم و میام. خوشش نیاد، اصلن کون لقش به من چه...؟ تو این مُفلِسی می‌خواستن قرار شام هم بذارن...!»

  ***

«آها حالا شد، راحت شدم؛ خیلی بدم میاد از اینکه رسمی حرف بزنم، چیه عین اُمُلا...!»
حرف را در مسیر انداخته بودم تا جواب سوالم را بگیرم.
«آره بابا ورزش می‌کنم؛ روزی یه ساعت...ما استخون بندی‌مونم درشته! ببین، دست بزن...»
خندیدم، گفتم: «کجا رو دست بزنم...؟»
خندید. نیش تا نیش دندان‌ها را ترمیم کرده بود.
«دیوونه؛ بازومو ببین چه سفته...!»
سفت بود. سر حرف زود باز شد. حرف به رابطه کشید. معلوم شد سی و شش سال را سخت نگذرانده.
نگاه‌مان جفت شد. لبخند زدم. بیرون را نگاه کردم. چشم گرداندم؛ نگاهش مانده بود.
«چقدر ته‌ریش بهت میاد...!»
بهداد در سرم داد کشید: «هیچی دیگه...!»
از کافه بیرون آمدیم. هوا سرد شده بود. سیگارم را در آوردم، مانع شد.
«بذار بریم پایین با هم بکشیم»
خیابان خلوت شده بود. تعارف زد برساندم. تشکر کردم.
«بیا بریم سمت ماشین هم دخترمو نشونت بدم هم یه سیگار بکشیم؛ یادت رفت؟»
 گیج مانده بودم؛ دخترش؟ یک فکرم نازلیِ ساده‌ بود یک فکرم این نادان!
«بچه رو نشوندی تو ماشین؟ ای بابا...! چه کاریه؟»
بلند خندید. از خیابان رد شدیم، دستم را گرفت.
«خیلی باحال بود... ماشینم دخترمه...!»
باز خندید. نشستیم داخل ماشین سیگاری گیراندیم. پنل ضبط را گذاشت شهرام شکوهی خواند.
«از بچه جا خوردی؟»
«فکر کردم بچه رو گذاشتی تو ماشین، خودت اومدی کافه...!»
دروغ سوم را من گفتم.
«نه قربونت برم، بچه‌هام پیش مادرم هستن. دو تا پسر دارم از ازدواج اولم. یکی‌شون کلاس سومه اون یکی هم پیش دبستانیه...»
«اِاِ... اصلن بهتون نمیاد...»
حواسم به رسمی حرف زدنم نبود. فکر بود که در سرم می‌چرخید. روزت را نه، چند سال را با کسی سر کنی آن هم در یک اتاق، دو میز روبرو، مدام هم حرف برای گفتن باشد و ندانی کسی که برایش این‌طور پیگیری دو بار ازدواج کرده؛ باورش سخت بود!

«جا خوردی؟»
«نه...!»
«باز که شما شدم...!!! هیچ‌کدوم از همکارام خبر ندارن، لطف کن به سبحانی هم چیزی نگو، ممنون می‌شم. شمارمو که داری هر وقت دوست داشتی زنگ بزن.»
هوای ماشین خوب نبود. شیشه را پایین کشیدم، مه غلیظ بیرون رفت. بوی باران می‌آمد.

***

«نکبت چرا گوشیتو جواب نمی‌دی؟ من دارم میرم خونه، نه گفتنش با خودت، من از پس نازلی بر نمیام».                                                                        

/ 0 نظر / 58 بازدید