خدای کشتار

 
نگاهی به فیلم پرومتئوس ساخته ریدلی اسکات
 
 
دنباله‌سازی یا بازسازی فیلم‌های کالت مساله تازه‌یی نیست اما اینکه برای چنین فیلمی، پیش‌درآمد (پرولوگ) بسازی نیاز به جسارت دارد. زمانی این مساله توجه بیشتری جلب می‌کند که سی و پنج سال از ساخت فیلم اول گذشته باشد و کارگردان هم هیچ رغبتی به ساخت دنباله‌یی بر آن نشان نداده و باز در این فاصله سه دنباله بر فیلم ساخته شده باشد که هیچ از فیلم اصلی کم نداشته‌اند. مجموعه‌ فیلم‌های بیگانه (بیگانه- ریدلی اسکات، بیگانه‌ها- جیمز کامرون، بیگانه3- دیوید فینچر و بیگانه: رستاخیز- ژان‌پیرژونه) از شاخص‌ترین نمونه‌های ژانر علمی- تخیلی هستند.
ریدلی اسکات بیگانه را در فضای سیاسی پایانی دهه هفتاد ساخت؛ سال‌های پرالتهاب جنگ سرد و جهان دو قطبی؛ در آن سال‌ها اگر فیلمی به کائنات و بیگانگان می‌پرداخت تمثیلی می‌شد از هیولای کمونیسم و تفکرات چپ. او در بیگانه تا حد زیادی این تصویر کلیشه‌یی را شکست و بیشتر به جنبه‌های جامعه‌شناختی اثرش بها داد. زوال «امید» را در اثری آخرالزمانی به چالش کشید بدون آنکه متوسل به بیانات موعظه‌وار و پوشالی شود. باروری و زنانگی را برای قهرمانش «ریپلی» برگزید و آن را بدل به نمونه‌یی اعلا برای این ژانر کرد؛ هر چند ریپلی از خصلت‌های کامل زنانه به دور بود و بر لبه تیز فمینیسم حرکت می‌کرد. بیگانه معجونی از چند ژانر متفاوت بود. اسکات ترکیبی جادویی از ژانر علمی-‌تخیلی و وحشت ارائه داد.
ریدلی اسکات پس از سال‌ها به سراغ بیگانه آمده و وقایع داستانش را به سال‌ها پیش از مواجهه ناخواسته سرنشینان سفینه فضایی «نوسترومو» منتقل کرده که با توجه به مصالح ژانر علمی‌-تخیلی می‌توان به راحتی روند اتفاقات را به نفع داستان تغییر داد. بهترین نمونه کار جاس ودون در بیگانه: رستاخیز است. دویست سال پس از مرگ آیینی ریپلی در بیگانه3 او با کمک شبیه‌سازی به زندگی بازمی‌گردد در حالی که میراث‌دار بیگانه‌هاست. زوجی باستان شناس در سال 2089 در غاری در اسکاتلند دیوارنگاره‌یی کشف می‌کنند مربوط به قرون گذشته که تاکید بر وجود ارتباط مستقیم بیگانگان با زمینی‌ها دارد و فرضیه آنها را بر وجود موجوداتی فوق پیشرفته که مهندسان زمین بوده‌اند و نسل بشر را به آنجا منتقل کرده‌اند، قوت می‌بخشد. آنها از طریق سرمایه‌گذاری صاحب مولتی میلیاردر به ظاهر درگذشته کمپانی ویلند، سفر اکتشافی‌شان را به همراه تیمی از متخصصان برای یافتن مأوای مهندسان بیگانه آغاز می‌کنند. سفینه آنها پرومتئوس نام دارد که توسط اندرویدی به نام دیوید و به فرماندهی مردیت زن جوانی که به عاقبت کار خوش‌بین نیست، هدایت می‌شود. آنها خیلی زود به محل موجودات ناشناخته در سیاره مورد نظرشان دست می‌یابند اما با استوانه‌هایی عجیب و جسد یکی از بیگانگان مواجه می‌شوند. ویلند زنده است و هدفش از این سفر طلب نامیرایی‌ از خالقانش است. با توجه به خط سیر داستان سرنوشت بهتری از بیگانه‌های گذشته در انتظار سرنشینان پرومتئوس نیست. این‌بار هم الیزابت البته به کمک دیوید سعی در مبارزه‌یی نابرابر با بیگانگان دارد.
پرومتئوس با این سوال آشنای مولانا آغاز می‌شود «ز کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود». تلاش و ابرام نویسندگان فیلمنامه برای کنار هم‌گذاری دو مضمون متفاوت کاری بیهوده به نظر می‌آید. از یک سو قصد بر نمایش چگونگی به وجود آمدن بیگانگان است و از سوی دیگر طرح سوالی که از همان ابتدا پاسخش دور از ذهن می‌نماید و تا آخر هم بی‌جواب می‌ماند. کنش‌های شخصیت‌ها و توالی رویدادهای داستان خبر از عاقبتی محتوم می‌دهد و هیچگاه سعی در بر هم زدن معادلات ذهن مخاطب ندارد؛ همان است که پیش از این بوده تنها با این تفاوت که وام‌گیری‌اش از دیگر آثار این ژانر مدام به چشم می‌آید. طرح سوال از معنای هستی، تاکید بر تم مرگ و جاودانگی و بیان القائات ماتریالیستی نمی‌تواند به تنهایی بار فلسفی فیلمی را به دوش بکشد که نمونه‌های بهترش پیشتر ساخته شده‌اند. در اساطیر یونان باستان و طبق داستان هسیود، پرومتئوس خودش انسان را از گلی که در پانوپئا پیدا کرده ساخته بود. او که استاد صناعت بود توانست بدن‌ها را قالب بریزد، و آتنا به این قالب‌ها حیات دمید. پرومتئوس بسیاری از فنون، مانند فلزکاری، را نیز به انسان‌ها آموخت و در همین حال، علم به آینده را که تا آن هنگام در اختیار انسان‌ها بود از آنها گرفت تا دیگر دل انسان‌ها نشکند. اگر پیرنگ اصلی پرومتئوس را طرح‌ریزی مهندسان برای نابودی زمین در نظر بگیریم این صفت شامل حال «زئوس» می‌شود که باز در اساطیر یونان در تقابل مدام با پرومتئوس بوده است. فحوای کلی پرومتئوس یادآور نظر جوزف کمپل اسطوره‌شناس امریکایی درباره جنگ ستارگان است: «فناوری ما را نجات نخواهد داد. کامپیوترهای ما، ابزار ما و ماشین‌هایمان کافی نیستند ما باید به شهود خود و هستی خود تکیه کنیم.» شاید قدری القائات فلسفی فیلم کهنه به نظر ‌آید. ایرادش هم در نحوه جای‌گذاری و بیان است. مانند نشان دادن دستگاه پیشرفته‌یی که می‌تواند عمل «بای‌پس» انجام دهد؛ آیا برای بشر قرن حاضر امر غریبی است؟ همین‌طور صحبت هالووی و الیزابت شاو برای داشتن فرزند از طریق شبیه‌سازی. با توجه به پیشرفت‌های علمی مانند آنچه در آزمایشگاه «سرن» در حال وقوع است مایه‌های داستانی به روزتری برای داستان‌پردازی‌های علمی-‌تخیلی نیاز است.
مضمون اصلی که مدام در آثار علمی- ‌تخیلی تکرار می‌شود، نمایشی است که سویه منفی پیامش سنگین‌تر است؛ فارغ از ایده‌آل‌های مثبت‌اندیشانه؛‌ در اغلب اوقات از ساخت آرمان‌شهر هم چشم‌پوشی می‌شود. به باور صاحب‌نظران چارچوب فرضیه‌یی آثار علمی‌-تخیلی «بیگانه‌شناختی» است. شناختی وابسته به گسترش علم و خرد، و بیگانه شمایلی می‌شود از دنیایی نوین که با واقعیت تجربی خالق اثر تفاوت اساسی دارد. آثار علمی‌-تخیلی جدا از ژانر وحشت که رابطه‌یی مستقیم با آن دارد جنبه‌های آینده‌شناسی و تاریخ‌نگاری هم دارند. اکثر نمونه‌های این ژانر درباره بازه زمانی و مکانی‌ که رویدادهای داستان در آن می‌گذشته، حرف‌ها و ایده‌هایی برای گفتن داشته‌اند. رابطه میان مخاطب و این ژانر با بهره‌گیری از مفهوم بیگانگی‌شناختی توصیف می‌شود، مخاطب در نهایت با رویدادهای فیلم همذات‌پنداری می‌کند و تجربه زیستی متفاوتی را تجربه می‌کند. اما مساله‌یی که در نهایت شکل می‌گیرد، قیاس و سنجشی است که با زندگی خود انجام می‌دهد؛ گاها این فرض دور از ذهن نیست که رویدادهای فیلم را آینده‌ محتمل خود بداند که تجربه متون علمی‌- تخیلی مانند داستان‌های «ژول ورن»؛ آینده‌یی که به گذشته تجربه شده بدل شده؛ این مساله را جدی‌تر می‌کند. اغلب بیگانه‌های عالم سینما ظاهری اهریمنی و مشمئزکننده داشته‌اند، نمونه اعلایش را هم می‌توان در مجموعه فیلم‌های بیگانه دید. طرح‌های سوررئال اچ. آر. گیگر که با الهام از طرح‌های «نکرونومیکن» او تصویر شده‌اند به شمایل غالب این ژانر بدل شده است. این شکل  شمایل‌سازی می‌تواند ریشه در باور و اندیشه مردم جوامع صنعتی هم داشته باشد. زمانی‌که آهنگ پیشرفت تکنولوژی و صنعتی شدن سرعت فزاینده‌یی از رویدادهای اجتماعی پیدا می‌کند، فوبیای غلبه بیگانگان و نظریات جاعلانی با شواهد پوچ مانند اریک فون دنیکن، نویسنده کتاب «ارابه خدایان» بدون شک بازار پررونقی خواهد داشت. نهایت امر باید به این قانع بود که داستان‌های علمی-‌تخیلی شکل به روز قصه‌های پریان و داستان اسطوره‌هاست و بهترین شکلش هم که می‌تواند تشابهی به عاقبت الیزابت شاو و حمله کامیکازی‌وار پرومتئوس به سفینه مهندسان پیش از نابودی زمین داشته باشد توصیف نویسنده نامدار خورخه لوییس بورخس در نامیرا است: «این شهر (اندیشیدم) چنان هول‌انگیز است که موجودیت و دوام محضش هم، با اینکه در دل صحرایی نهانی است، گذشته و آینده را می‌آلاید و به نوعی کائنات را به مخاطره می‌اندازد. تا زمانی که می‌پاید هیچ موجودی در جهان ارزشمند یا سعادتمند نتواند بود»
 
پی نوشت: منتشر شده در روزنامه اعتماد- نوزدهم آذر

 

/ 0 نظر / 33 بازدید