یادداشت‌های پراکنده

 

داستان آن مرد که کتاب بالینی‌اش فرهنگ لغات بوده را شنیده‌اید؟

از جوانی که خواندن آموخت و پولی به کف آورد؛ برای تهیه فرهنگ لغات، با خود عهد بست که خواندنش را عادت هر شبش کند تا چند کلمه‌ای با طول و تفسیر، به ترتیب از همان «آ» نخست از بَر کند. این عادت در سرما و گرما، سفر و جنگ هم از سرش نیفتاد؛ هر جا که می‌رفت جلد نخستِ آن فرهنگ سترگ را به همراه می‌برد. هیچ زنی وفای مرد و همبستریش را این‌چنین که به آن پایبند بود به خود ندید. کتاب را اگر وارسی می‌کردند اسرارِ نهان هویدا می‌کرد. زمانی که جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرد تنها مونسش همان جلد نخست بود که در آغوشش جا گرفته بود و حال و روزی بهتر از پیرمرد نداشت. کتاب را که از جانش کندند انگشت اشاره‌اش بین مدخل «آبست» بود.

حکایت شب‌های من و «در جستجوی زمان از دست رفته» هم فرق چندانی با آن مرد و مونسش ندارد. کافی‌ست کتاب را باز و شروع به خواندن کنم، کِرختی از نوک پنجه‌های پا شروع می‌شود. کش‌و‌قوسی می‌آیم، افاقه نمی‌کند پیش می‌رود آنقدر که بدن را تا نهایتش می‌کشم. گاه دنده‌به‌دنده هم می‌شوم تا آنجا که طاقت تحمل فشار و سنگینی پلک‌ها را از کف می‌دهم و در نهایت هم خواب ناز! شاید بگویید اول صبح بخوان، ظهر بخوان هر وقت دیگر غیر از شب. فرقی ندارد، کار خودش را می‌کند. باز این فکر شاید از سرتان بگذرد که اثر سترگ مارسل پروست برای ذهن کاهلم زیادی‌ پرمحتوا و جانفرساست اما باور بفرمایید این‌طور نیست. پیش از این سه جلدش را خوانده‌ام اما فراموشی که بهترین دلیل برای از نو خواندن و اینکه آن بار نسخه‌ها از هم جدا بودند. اگر خاطرتان باشد نوشته بودم کتاب‌ها را بین روزنامه باطله‌ها یافتم؛ انگار ماترک کتابخانه‌ای برچیده شده...! آنجا هم برای راحتی کارشان تمام جلدها را در دو نسخه گرد آورده‌ بودند. پس باید ایراد را بر گردن سفارش‌دهنده به صحاف انداخت که هر کدام‌شان را به قاعده یک وزنه چند کیلویی در آورده؛ اگر کاربری‌شان را عوض کنم بهترین وسیله‌اند برای ورزیده کردن بازوها. اگر کاهلی هم باشد، سختی پشت میز نشستن و خواندن است. باید دراز بیفتم و دستم را زیر سر حائل کنم تا خواندن به دل بنشیند، ناگفته نماند این هم دلیلی ژنتیک دارد. دوستانی که دو رگه بختیاری و شیرازی هستند بر حرفم صحه می‌گذارند، می‌دانند به هیچ عنوان کاری نکوهیده و مردود نیست بلکه رسمی‌ست لازم‌الاجرا!

 

یکی از دوستان نویسنده با لحنِ طناز همیشه‌گی‌ استتوسی نوشته درباره معضلات نویسندگی که مورد توجه قرار گرفته و تا این لحظه نزدیک پانصد نفر لایکش کرده‌‌اند و صد و بیست نفری هم پایش کامنت گذاشته‌اند. حتمن می‌پرسید ایراد کجاست؟ برایتان می‌گویم. این بزرگوار نویسنده خوبی‌ست چند کتابی هم که نوشته قابل توجه‌اند اما هیچ‌کدام تجدید چاپ نشده‌اند. کتاب‌هایی با تیراژ هزارتایی به قیمت یک ساندویچ فلافل، بعد از چهارسال هنوز به چاپ دوم نرسیده‌اند. نه گرانند و نه حجیم که وقت‌گیر باشند قطعن از استتوس‌ها مطول‌ترند، لحن و مضمون‌شان هم به همان نسبت متفاوت‌تر. با یک حساب سرانگشتی می‌توان حساب کرد که اگر همین دوستان فیس‌بوکیِ نویسنده که چهارهزار نفری هستند هر کدام یک نسخه از کتاب‌های او را خریده بودند وضع تفاوت عمده‌ای می‌کرد. نمونه دیگرش جلسات نقد یا معرفی کتاب، صفحه‌ای درست می‌شود و دعوت که تشریف بیاورید برای معرفی یا نقد فلان کتاب. هزار نفری لایک می‌کنند، سیل تحسین راه می‌افتد که می‌آییم، آنجا نیاییم کجا برویم. جلسه برگزار می‌شود. چند نفر آمده‌اند؟ پانزده‌نفر نهایت بیست نفر؛ خیال باطل نکنید آنها هم نویسندگانی هستند که آمده‌اند بازدید پس بدهند . بیچاره نویسنده دل‌خوش به دیدار رودررو با مخاطبش برای این مجلس تدارک دیده، شیرینی و آب میوه خریده؛ هزینه‌ای بیشتر از حق‌التحریر کتابش. یا باز شب‌های داستان‌‌‌خوانی برج میلاد اکثر حضار اهالی ادبیات هستند؛ خود گوی و خود شنو.  بحث مخاطب است. مخاطب پیگیر، خواننده نکته‌سنج و این فرق دارد با جمعیت هوراکشِ هلهله کن که بی‌خود آدم گنده می‌کنند. کارد وقتی به استخوان می‌رسد که نویسنده را هم خیال برمی‌دارد مخاطب دارد، خواننده دارد، می‌افتد به خزعبل‌بافی و پرت‌ گویی و دلبری‌کردن، دلخوش به بلند شدن شستی برای تایید یا باز شدن نیش شکلکی پای آخرین دستاورد مجازی!

 

دو سه هفته پیش «شهرکتاب» برای معرفیِ کتاب جدید یکی از اندیشمندانِ بزرگ غرب با حضور دو نفر از استادان بزرگ و صاحب فن داخلی جلسه‌ای برگزار کرده بود. تازه شروع به خواندن کتاب کرده بودم، اسم آقایان را که دیدم مشتاق شدم بروم اما بخت‌ یارم نبود. امروز اتفاقی گزارشش را در یکی از سایت‌ها خواندم. حرف را دور سر نگردانم؛ شارلاتان بازی و پدرسوختگی! استادان گرامی حتا به خودشان زحمت نداده بودند از صفحه پنجاه کتاب جلوتر بروند. هر چه گفته بودند همانی که در کتاب نویسنده بهترش را با طول و تفسیر بدون آلاف و الوف و پشتِ چشم نازک کردن گفته است. بیچاره کسی که وقت و هزینه صرف می‌کند تا پای منبر این شارلاتان‌های موجه بنشیند. کتاب را که بخواند؛ اگرحرف‌ها را به ذهن سپرده باشد؛ جلسه برایش بسانِ چال کردن شرمگاه موش خواهد بود.

 

نقاشی:‌ هبوط فرشتگان عصیان کرده- پیتر بروگل

 

/ 2 نظر / 43 بازدید
رضا نصیری

پسندیدم اون قسمت (دو رگه شیرازی بختیاری ) رو خوب اومدی

الف. میم.

حالا و راس ساعت چهار و چهل و چهار دقیقه‌ی روزی که تاریخش از خاطرم گریخته نشسته‌ام و نوشته‌ها را یکی یکی می‌خوانم. گاهی اوقات یک کلمه عصبانی‌ام می‌کند و با خود می‌گویم ای کاش کلمه‌ی دیگری و...گاه‌گاهی از نیش و نوش عشوه‌گر قلم تو لبخند می‌زنم. به سوی این چراغ مطالعه قسم که ما بیش‌تر وقت‌ها تنها حامل یک خاطره‌ی دور هستیم؛ خاطره‌ی روزی که دلبسته شدیم و به مرور زمان این اتفاق از خاطرمان گریخت و تنها خاطره‌اش بر جای ماند. منتظرم. مشتاقانه. بی‌صبرانه. منتظرم که در دست گرفته و بخوانمش؛ و صدالبته بدون خواب‌آلودگی. زیاده قربانت